>>وبلاگ

وبلاگ


درمان و مسکن

یک ساعت پیش مامان زنگ زد و گفت که چند روز دیگر باید برای سند زدن به محضر برود ولی هنوز نتوانسته کسری پولش را تهیه کند چون اوراق مسکن طی همین هفته گذشته از 145 هزار تومان به 180 هزار تومان افزایش یافته و تازه خیلی‌ها به طمع اینکه شاید قیمت باز هم بالاتر رود اوراقشان را نمی‌فروشند و نگه داشته‌اند. حالا حامد از تهران زنگ زد، حالش گرفته بود. گفت دستگاه پرتودرمانی باز هم خراب شده و امروز کار درمان انجام نشده، گفته‌اند فردا تماس بگیرید اگر دستگاه سالم بود بیایید وگرنه... امروز 22 دومین روز پرتودرمانی بابابهرام است، 22مین روزی که صبح بلند می‌شوند و به شرق تهران می‌روند، نوبت می‌گیرند، انتظار می‌کشند، 4 میلیون پول می‌دهند تا درمان بر روی بابا انجام شود و در این مدت، این دومین باری است که دستگاه خراب می‌شود. دفعه قبلی که خراب شد، دستگاه قدیمی را جایگزین آن کردند که مشکلات پوستی بدی را برای بیماران ایجاد می‌کرد و حالا هنوز دستگاه اول درست نشده، همین دستگاه فکسنی هم از کار افتاده است. هر لحظه تلفن، حامل خبر جدیدی است. آن از وضعیت مسکن و این هم از وضعیت درمان. جالب است، هیچ‌کدام از تجربه‌های من و اطرافیانم از زندگی در این مملکت، هیچ رقمه با هیچ‌کدام از آمار و ارقام مسئولین و گزارش‌های خبری غرورآمیزشان در رسانه "ملی‌شان" جور درنمی‌آید.

چرا من از پلیس متنفرم؟

ساعت سه شب است، فقط نوشتن در این وبلاگ می‌تواند کمی ضربان قلبم را آرام کند...

یک ساعت پیش، به سالار گفتیم حالا که امشب ماندگار شده‌اند ماشین را به داخل حیاط بیاورد. با حامد برای آورنش به در کوچه می‌روند. ناگهان در بسته می‌شود! کلید و موبایل هم طبیعتا با خود نبرده‌اند، زنگ خانه ما هم که طبق معمول قطع است. چراغ همسایه‌ها خاموش است. حالا هرچه در هم می‌زنند صدا که از آن سوی حیاط به ما نمی‌رسد. ناچارا جلوی در و داخل ماشین به گپ زدن می‌نشینند تا بلکه ما متوجه غبیتشان بشویم و در را برایشان باز کنیم. در همین حین پلیسی می‌آید و به خیال خودش آنها را "در حین ارتکاب جرم" می‌بیند و مدارک می‌خواهد! ...

راه

گرچه برای قبول شدن در کنکور ارشد خیلی تقلا کردیم، گرچه از بین ده نفر ظرفیت قبولی در سراسر کشور، نام هر دویمان درآمد و این، خوش‌شانسی بزرگی است،

گرچه انسان‌شناسی، همان رشته‌ایست که هر دو دوستش داریم ولی در بعضی لحظه‌ها مثل الان واقعا از فردا می‌ترسم. رشته ما برای خودمان و بقیه انسان‌ها درس‌های مهمی دارد که فهم زندگی و مدیریت آن را راحت‌تر می‌سازد ولی، با آن نمی‌توان مغازه زد و مفاهیم و محصولات انسان‌شناسانه به رهگذران فروخت! باید به مردمت ببخشی. عمده کارفرمای اقتصادی ما دولت است و اگر  به هر دلیلی ، او ما را نخواهد یا ما او را، ماندن در اینجا سخت خواهد شد. خیلی وقت‌ها مثل الان وسوسه می‌شوم برای رها کردن این راه، راهی که بسیار مشتاق رفتنش نیز هستم...

قیمتِ با هم بودن

هنوز ازدواج نکرده‌اند، منتظر است که دخترک از سفر درمانی اروپا بازگردد تا با هم ازدواج کنند، تازه اگر این سرطان خون لعنتی، مجالی برای برگشتن باقی بگذارد...

سنش زیاد است، سنتی ازدواج کرده و سال‌ها پیش، همسرش را از دست داده است. وقتی می‌پرسم: "آیا در تمام زندگی کسی را دوست داشته‌ای؟" بدون‌درنگ می‌گوید: "نه!" بعد مکثی می‌کند و بهت‌زده ادامه می‌دهد: "واقعا ها، حالا که فکر می‌کنم می‌بینم در زندگی من، فرصتی برای عاشقی نبوده..."

وقتی بعد از 40 روز زندگی مشترک، طلاق گرفت یکی از مهمترین سوالات زندگیم را در وجودم حک کرد: "دعا کن دوباره کسی مثل شوهرم را پیدا کنم، با همین ویژگی‌ها!"

در چنین شرایطی، سومین سالگرد تولد "حامیژه" فرا می‌رسد و ما به این فکر می‌کنیم که کاش زندگی روی همه دارایی‌هایمان جداجدا اتیکت قیمت می‌زد!

انتقال از پایتخت!

چند روز پیش توی بنگاه، بحثی بر سر این طرح تمرکززدایی دولت و انتقال بخش‌هایی از پایتخت به شهرهای دیگر از جمله قزوین درگرفت. آن موقع من یک کلام ایستادم که این طرح، عملی نیست و استدلالم هم ظرفیت‌های استان‌ها و امور زیربنایی ساده‌ای مثل خیابان و مسکن برای پذیرش سیل جمعیت جدید بود. چند روز پیش که برای پرتودرمانی بابا بهرام همراهش به تهران رفتم کلی بیمار دیدم که از شهرهای مختلف کشور آمده بودند، یکی‌شان که خیلی داد مرا درآورد خانمی بود که برای درمان سرطان سینه، از آبادان می‌امد. یک ماهی بود که در اطراف کرج، میهمان یکی از اقوامشان بود و هزینه کرایه هر روزش تا بیمارستان بعثت تهران، 10000 تومان می‌شد، حالا بماند که تکه‌تکه و با چه عذابی خودش را به بیمارستان می‌رساند. چند میلیون هزینه بیمارستان بهم ماند که وقتی  در جواب سوالش مبلغ را گفتم، سقف دنیا روی سرش خراب شد! تعریف می‌کرد که بیمارستان آبادان این دستگاه را ندارد، بیمارستان اهواز هم آن‌قدر شلوغ است که حالاحالاها نوبتت نمی‌شود. می‌گفت که در بیمارستان اهواز، به دلیل اینکه تخت خالی نداشته‌اند چند جلسه شیمی‌درمانی را سرپایی و نشسته  یک روی صندلی، انجام داده است! شنیدم که گاز لوله‌کشی ندارند و آب خوردن را هم باید بخرند و... یاد بحث توی بنگاهمان افتادم و با خودم گفتم حالا ترافیک و خانه بماند، این جمعیت تهرانی مگر حاضر می‌شوند قید این امکانات تهران را بزنند؟ حق هم دارند خوب، زندگی عزیز است...

دهخدا در فیلتر

لغتنامه دهخدا فیلتر شده!! وقتی به عنوان یک کاربر، به ایمیل "رسیدگی به گزارشات و شکایات" اعلام شده از سمت نهاد محترم فیلترینگ

  ایمیل زدیم تا مراتب تعجب خود را اعلام کنیم، پیغام  دلیوری داد! به نظر شما خرتوخر یعنی چی؟

خبرنگاری

سال‌هاست همه کفش‌هایم یک‌شکلند، آخرین بار حامد پرسید: "چرا مدل‌های دیگه‌ای رو انتخاب نمی‌کنی؟"بلافاصله گفتم:"کفشی رو می‌خوام که هم بشه باهاش دوید و هم راحت پوشید و درش آورد." پرسید:"مگه تو چند بار در روز می‌خوای اونا رو بپوشی و دربیاری؟" مکثی کردم، خنده‌ام گرفت:"آخه تو اون روزای خبرنگاری..."خوب که نگاه می‌کنم هنوز خیلی چیزها ازآن روزها باقی مانده گرچه خیلی چیزهایش هم رفته است. بعضی تجربه‌ها و ارتباط انسان با آنها مثل ژن‌هایی می‌ماند که از والدینت در تمام وجودت می‌ماند برای همیشه، حتی اگر در چهره‌ات هم نمودی نداشته باشد!

سقف آسمان

از کوتاهی سقف آسمان به تنگم
اینجا ایستادن ممکن نیست
همیشه باید تعظیم کرد
یا سقف آسمانش را پایین کشیده‌اند
یا زمینش را بالا برده‌اند
خلاصه هرچه هست
ایجا نمی‌توان کمر راست کرد
مگر آنکه بخواهی آسمان را به دوش بکشی

از این دانشجویی تا آن دکتری

یکی نیست از این آقا که خودش همیشه مدعی عضویت در جامعه علمی کشور است بپرسد، با سالی دو میلیون تومان شهریه دانشگاه دولتی برای هر نفر، با سالی یک یک میلیون تومان هزینه خوابگاه متاهلی، با اقساط ماهانه وام ازدواج و انواع قبض‎‌های زرد و نارنجی و آبی چه‌طور می‌شود دانشجویی کرد؟ به‌طور متوسط فقط ماهی 500 هزار تومان، خود شما مستقیما سر همین چند قلم دارید از دانشجو می‌گیرید! می‌دانم خود شما هم به همین شیوه درس خواندده‌اید ولی حرف من  آنست که محصول نهایی چنین دانشجویی کردنی، چنان دکتر شدنی است و این، خود فاجعه است. باز صد رحمت به صداقت دانشگاه آزاد!

سوال بزرگ پیرمرد

تماشای صحنه دعوای آن دو کودک، بخشی از تفریحات عمومی پارک بود، چیزی مثل همان وسایل ورزشی بدن‌سازی که تازه نصبش کرده‌اند. همه، حتی مادرانشان مثل مردم رم باستان، مست نبرد آن دو گلادیاتور کوچک شده بودیم که انتظار به پایان رسید و پیرمرد آمد، با آن کتانی‌های سفید و بلوز چهارخانه  کهنه و شلوار پارچه‌ای. هنوز می‌شد تاثیر سال‌ها دوری از ایران را در لهجه‌اش دید، آمد و با تماشای اولین مشت، ناگهان افتان و لنگان به سمت بچه‌ها دوید  درحالی که جلوتر فریاد می‌زد: "دعوا نکنید بچه‌ها، این کار خوبی نیست!" ریش و موی سفید او و تماشای آن منظره که با چه  وضعیتی دارد به سمت بچه‌ها می‌دود، مادرانشان را سر غیرت آورد که آنها هم بالاخره پادرمیانی کنند!

دعوا تمام شد، پیرمرد روی نیمکت پارک نشست درحالی که بدن ورزشکار دیروزش، فریاد می‌زد که در این سن دیگر حتی توان همین دویدن‌های ساده را هم ندارد. نشست و درحالی که به رفتن جداگانه آن دو بچه نگاه می‌کرد کنجکاوانه و دردمندانه پرسید: "چرا همه نگاه می‌کردید و کسی میانجیگری نکرد؟" با پوزخندی بی‌درنگ گفتم: "دکتر اینجا ایران است، بچه‌ها باید از بچگی دعوا کردن را یاد بگیرند که در بزرگسالی کارشان را بتوانند پیش ببرند، این رمز بقا در این مملکت است!" به خیالی که کشف مهمی کرده‌ام در تحلیل مسائل فرهنگی و اجتماعی! نگاهی از سر خشم و نارضایتی به من کرد و درحالی که جای بخیه‌ها و شکستگی‌های روی سرش را نشانم می‌داد گفت: "فکر کردی من دعوا بلد نیستم؟" هنوز نگاهش خیره به تصویر محو رفتن بچه‌ها بود. با علم به اینکه می‌دانست حتی من هم خریدار حرف‌هایش نیستم زیر لب گفت: " بچه‌ها باید دعوا کردن را از ما بیاموزند و همین‌طور میانجیگری و خاتمه دادن به یک دعوا را! اینگونه به ما یاد داده‌اند!"

آخرین بار می‌گفت که وباره چمدانش را بسته برای رفتن از این خاک، هنوز نیامده و آن هم در این سن و سال که هلاک ماندن و تدریس در ایران است.

او دیگر مردمش را نمی‌فهمد، زبانشان، رفتارشان، اینکه در سرشان چه می‌گذرد... او اینجا در بین مردمش احساس غریبی می‌کند. دیگر همه چیز این جامعه برای او یک سوال بزرگ شده و بزرگترین سوال اینکه: چه بر سر این مردم آمده؟